ميرزا حسن حسينى فسايى
1337
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
فلك به خسرو جمشيد فر ، نمود ، دلير * كمان رستم و شمشير سام و ابروى زال براى رؤيت روى هلال ماه رخان * به بامها شده چون آفتاب بر اقلان در آن ميان مه من در خيال شكلى ديد * به من نمود مه ناقص آفتاب كمال همى به جهد بر آن شكل دوختم ديده * بدان مثابه كه بر قرعه بنگرد رمال و يا مهندس بر خطهاى اقليدس * و يا منجم بر شكلهاى سعد و و بال بگفتمش كه مها اين نموده ، واقع نيست * بدين دليل كه هر دم پذيرد « 1 » استبدال چرا تو فرق نيارى يقين را ز گمان * چرا تو باز ندانى خيال را ز هلال هلال نيست يكى نعل پارهء شاه است * كه رفته رفته مهى مىشود به عز و جلال معين ملت اسلام شاه ناصر دين * كه نصرت و ظفرش توأمند با اقبال ز شير رايتش از بيم حمله شير فلك * به سر گريوه گردون خزد مثال شغال ايا شهى كه ز دست تو مىببالد جود * به حالتى كه ز جود تو مىبنالد مال ز طبع انورى اين بيت شاهد است مرا * به وصف جود تو اى پادشاه عز و جلال ترازوئى كه در او بار بر تو سنجند * سپهر كفه ميزان سزد زمين مثقال شهنشها ، ملكا ، اى كه در مدايح تو * زبان ناطقه هر فصيح باشد لال قصيدهاى كه من آوردهام به مدحت تو * روان و روشن و شيرين و تر چو آب زلال كسى نگفت و نگويد ، سپس نخواهد گفت * ز عهد او تا اين زمان و بعد الحال فلك نديده چو ما هردو مادح و ممدوح * مثال نيست مرا چون ترا كه نيست همال ولى به مملكت فارس سخت بىقدرم * چنان على كه به عمان و چون عمر به اوال « 2 » عجب نباشد اگر مردمى است در دشتى * رسول گفت به معنى كه فى القراء رجال روايح سخنم فى المثل در اين صحرا * حديث عنبر و گاو است و نقل مشك و غزال ولى سپهر به من گشته گربه در انبان * از آن نموده شب و روز با سگم به جوال به غير مهر تو بيرون نيايدم ز عروق * اگر كه نشتر قهرم زنند بر قيفال هميشه تا كه ملال است منتهاى فراق * هميشه تا كه نشاط است مقتضاى وصال مدام حاصل عمر تو در وصال و نشاط * هماره حاسد جاه تو در فراق و ملال و اين بيت نيز از محمد خان است : مگر لاله ز خون كشتگان عشق مىرويد * كه سر تا پا شده خون آلوده داغى بر جگر دارد و از علماى نواحى دشتى است : جناب مستطاب علام فهام ، قدوه انام حاج شيخ عبد النبى ، اصل آن جناب از جزيره بحرين است ، در قريه بردخان دشتى توقف دارد و چندين نفر طلبه علم در آن قريه مجتمع گشته ، هر روزه كسب كمالات علميه را در خدمت آن جناب مىنمايند . ببايد دانست كه بلوك دشتى در اصل 5 بلوك بود : اول بردستان ، دوم بلوك ، سيم سنا ، چهارم طسوج ، پنجم ماندستان ، پس هر بلوكى را ناحيهاى گفته ، بعضى را ضميمه بعضى نموده ، همه را دشتى گويند و حاكم نشين و قصبه نواحى دشتى قريه « كاكى » است . نزديك
--> ( 1 ) . در متن : ( پزيرد ) . ( 2 ) . در حاشيه آمده است : ( اوال ) نام قديم بحرين است . ر ك : آثار شهرهاى خليج فارس ، ص 877 .